بغض راهم را بسته
میخواهم به ماه سفر کنم
امشب ماه نداریم
تعطیل است آقا
و چند قدم آنورتر مردی صدا میزند
دربست تا جهنم...

پیغامی دارم هم اکنون برایت.از نو مینویسم.این همه واژه را تلخ در اغوش میگیریم.این همه سکوت را در گلویمان خفه میکنیم. واین دوری را سال ها در پی هم به دنبال میکشیم.حالا من این دستم را دراز میکنم.درست دست چپم را که دوست داری.به دنیا نگاه کن.به همین نزدیکی.به دنیا نگاه کن و به این حضور و بوی بودنی که هرگز لمس نمیشود.
دارم فرار میکنم.برای رسیدن از هر چه با تو بودن است.دارم فرار میکنم برای نشستن پای یک حوض خالی.
دارم برای بودنم از تو از ترانه از سیب و گاهی از نسیم کمک میگیرم.
به نوشته های کوتاه من فکر نکن.به خودی که در میان این همه واژه تکرار میشود نگاه کن...به آب، به ماهی و کمی به اتاق خالی از احساسی که نیست ..
قدم میزنم در این شبهای بی ماهی.اما ،هرگز سکوت نمی کنم. بدان که نه تو ماهی نه ماهی مثل تو…تا چیدن یک سبد ستاره با من باش..تنها، تنها، تنها و کمی آسوده تر.همه را میبینم.همه چیز را ..
با دستان از پشت بسته تنها لبهایم به تو میرسد!. پس، آغوشی نیست که در برت بگیرم و ....تمنایم آرزوست.
دکمه های پیراهنم که باز مشود
کمی خودم را میکشم
در دستان یک زن
یک زن
یک زن
و او رد میشود از من
گاهی هم برخورد داریم...
همیشه حالم به هم میخورد از چرخ و فلک
بگو نگه دارند این چرخ فلک را
بگو فرشته ای بیاید
فروبرد انگشت اشاره ای ته حلقم
که فتنه ی همه این عناصر چهارگانه بخوابد
نه والس ناگزیر من
به دور ماه
نه رقص عریانی تن
به سمت تو
...
انگار سرنوشت جهان
دویدن است و نرسیدن
این آواره گی را دوست دارم به دور خود
این کوه چه میکند اینجا
روی سینه ام ؟
از وبلاگ شکر تلخ
پرنده ی روشن
غروب هفتم دی،ایستگاه راه آهن
و حس و حال غم آلود لحظه رفتن
هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا
و قطره قطره باران به روی پیراهن
-مسافران گرامی !قطار ساعت هفت
برای رفتن آماده میشود. لطفا
مرا ببوس ! در این لحظه های باید رفت
چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون
تکان دست مسافر و سینه خیز قطار
صدای صوت خداحافظی و گریه زن:
چرا نمیشنوی التماس دستم را
کجای این شب تاریک میروی بی من؟
کسی دچار قطاری که میرود شده است
تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن
کنار پنجره دیگر تکان دست نبود
دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن
به انتظار تو در ایستگاه می مانم
که بوی پونه بیاری ، که بوی آویشن
تو باز می رسی از راه با قطار بهار
سفر بخیر عزیزم، پرنده ی روشن
جواد کلیدری
هی زن
مردی کنار گور زنش گریه می کند
مردی تمام حجم تنش گریه می کند
انگار ذره ذره فرو می رود به خاک
دارد برای گم شدنش گریه می کند
در سردی مکنده ی این گور گرگ خو
یوسف برای پیرهنش گریه می کند
هی زن!بلند شو ،دل من درد می کشد
احساس می کند که زنش گریه می کند
اما نه!او دراز کشیده است بی خیال-
از اینکه مرد با کفنش گریه می کند
یک عصر جمعه،سینی خرما،کلاغ – مرد
و آسمان که بر بدنش گریه می کند.
نرگس برهمند
توصیف نامه :وقتی آدم ها برای شمردن ستاره ها انگشت اشاره شان را دراز میکنند از دور چه میبینی؟صف دراز و درهمی از سیخ کبیرت هایی که تازه آتش گرفته اند.حالا هم من دروغ میگویم .هم تو بیخیال نمیشوی...
صدای دو رگه و رعشه دارش را آرام بلند میکند و انگشت اشاره اش را آن طرف خیابان کمی با زاویه نشانم میدهد . منتظر تو هستند؟چشمانم در تعجب به جست و جوی آن طرف تاریکی خیابان کشیده میشود .دو چشم منتظر با رفله های عینک دور سفیدش که ته خیابان .در لابلای عبور کش دار نور چراغ خطر ماشین ها ،دست به سینه مالامال کسی را جز من نگاه میکند!؟.بدون عکس العملی در صورتم علامت خوشایندی را به فروشنده حواله میکنم.
به آن طرف خیابان میرسم . دختر مو بور با گونه های تو رفته سوار یک ماشین عبوری میشود و من انتهای این کوچه باریک را برای چند سال پیاپی تنها و با همین چند برگ کتابی که خریده ام میگذرم.این تنها کوچه ای است که درختان سپیدارش اجازه نفس کشیدن به من میدهند.


