پاییز های من شبیه همه ی آدم هاست.
اما خیلی گرم و خیلی گرمتر از تابستان...
وقتی تو هستی .خورشید هست . قرمز هست . و بوی دستان تو







برایت نامه می نویسم.
سال ها بود فراخوان جشنواره ملی عکس آبرنگ با شور و هیجان بین عکاسان آماتور و حتی حرفه ای کشور دست به دست می چرخید .و شور و هیجانی که حتی در اختتامیه های این جشنواره هم در سال های اخیر دیده می شد.اما آدم های زیادی را در برگزاری این جشنواره شریک نمی دیدی جز کیارنگ علایی!!چرایش ؟خدا می داند.. او تلاش کرد. آنقدر عزیز و دوست داشتنی شد که شاید بتوان بعد نام کیارنگ را کنار آبرنگ قرار داد
او بزرگ شد به معنایی ایده ال ایسمِ جشنواره های ملی و متفاوت در بین عکاسان. بر سر زبان ها چرخید و چرخید. تا به الکترونیک و هنر. به شکوفایی تا رسیدن به داوری دربزرگ ترین بینال عکاسی ایران رسید.تا آنجا که نگاه او در بین خیل علاقمندانش به سبکی چون کیارنگیسم پیوند خورد.اما ...عاقبت چه شد؟.
آنروز که همه به خاطر حضور کیارنگ و جاذبه ی او . صمیمیت عکس ها و شخصیت فردی او در جشنواره ملی آبرنگ شرکت می کردند هرگز بر برگزار نشدنش چشم ندوخته بودند.
حالا دیگر صداهای غم انگیزی از ۹۶۶ کیلومتری تهران به گوش می رسد آنجا که عکس آبرنگ هشتم ایست گاه آخر این آماتوری ملی است.
کیارنگ علایی دبیر پیشین جشنواره آبرنگ از قصه ی همیشگی عکاسی ایران می گوید و مساله مالی که گریبان گیر اکثر جشنواره های بدون حامی مالی است حرف های تلخی را برزبان می آورد.متاسفانه او شرایط مالی را تا آنجا بزرگ می بیند که درصد بر گزار نشدن این جشنواره را در سال آتی بیش از 80 درصد تخمین میزند.
علایی در حاشیه برگزاری اردوی داخل شهر جشنواره عکس مشهد که هفته گذشته برگزار شد با حسرت سر تکان می دهد و می گوید .فکر نمی کنم جشنواره آبرنگ امسال برگزار شود.چرا ؟دیگر جوابی نیست!!!
فهم درونی آدم های زمینی
اینک آن دار های یخ زده ی سرد زمستانند که بر زمین خِس دار فرو خفته اند...
بگذار رگه های درونی ات زمین را گرم ِ گرم کند.

...خودخواهم! شاید...
نمیدانم همه چیز به دور دستهای کور و پیچیده ختم می شود.
روز/ داخلی...
کافی شاپ و چند اپیزود تکراری...
... سرگیجه های بعد از خوردن یک قهوه ی تلخ معمولی همراه با شاهد عینی ماجرا...
و این گونه سکانس ـ پلان تمام شد...
بسته ی سیگارش را با فندک قرمزش مُشت میکند و درون کیفش می گذارد و رو به دیوار آجری:
حرف هایت همه اش بوی خونمرگی های خودم را داشت...
"همیشه وقتی می خواهد برود جمله همین است!!!:
متنفرم ازت... تو هم مثل "بقیه" بودی...!!!








می خواهند آنقدر چشمانم را باز کنم که حتی ته مانده ی حرف هایم را تا عمق خون و تهوع نفس بکشم...


